ریف و سینگر94(1998)، موضوع بهزیستی را در جریان رشد و تحول انسان مورد بررسی قرار داده اند، با الگو گرفتن از ارسطو، بهزیستی را صرفاً به معنای دست یابی به لذت نمی دانند بلکه آن را تلاش در رسیدن به کمالی می دانند که تواناییهای واقعی فرد را ممکن می سازد. از این رو، آنها بهزیستی روانشناختی 95 را مطرح کردند که چیزی متفاوت از بهزیستی ذهنی است. آنان برای اندازه گیری بهزیستی روانشناختی یک شیوه چند بعدی را طرح کردند که شش جنبه ی متمایز از خودشکوفایی انسان را نشان می دهد: خودمختاری96، رشد شخصی97، خویشتن پذیری98، هدف زندگی99، تسلط100 و احساس تعلق مثبت101. این شش مفهوم، هم به لحاظ نظری و هم از دید عملی، بهزیستی روانشناختی را توصیف می کنند و روشن می سازند که چه چیزی سلامت جسمی و هیجانی را بهبود می بخشد. آنها شواهدی نشان دادند که مثلاً زندگی سعادت گرایانه (که از طریق بهزیستی روانشناختی نشان داده می شود) می تواند بر روی سیستم فیزیولوژیک و دستگاه ایمنی بدن تاثیرگذار باشد. از سویی، تئوری خودمختاری بیان می کند که اهداف درونی (با رشد شخصیت، صمیمیت و شرکت در اجتماع) مرتبط می باشد این اهداف بطور مستقیم نیازهای اساسی را تأمین کرده و باعت خشنودی درونی می شوند. در مقابل، اهداف خارجی (مثل موفقیتهای مالی، ظاهر جذاب، اجتماعی و شناختی) شامل به دست آوردن پاداش و ارزیابی مثبت از دیگران می شود که بطور غیرمستقیم نیازهای اساسی بشر را ارضاء می کند. نتایج چنین مطالعاتی نشان می دهد که ارزش انتظار برای بدست آوردن درک خود و داشتن اهداف درونی با بهزیستی رابطه مثبتی دارد (رومرو و همکاران، 2012). ریف و سینگر(1998) اظهار داشتند که بهزیستی ذهنی حوزۀ محدودی در کنش های مثبت دارد و غالباً شاخص مناسبی برای زندگی سالم نیست (ترکدوگان و دارا ،2012). در عوض دینر و لوکاس(2008؛ نقل از گارسیا و ارلندسون، 2011) گزارش کردند که ملاک سعادت گرایی، به کارشناسان امکان می دهد بهزیستی را تعریف کنند ولی تحقیقات مربوط به بهزیستی ذهنی به مردم اجازه می دهد که به پژوهشگران بگویند چه چیزی زندگی آنها را بهتر می کند. در هر حال، این تعاریف متفاوت از آسایش منجر به شکل گیری دو نگرش کاملاً متفاوت نسبت به علل، نتایج و پویایی شناسی بهزیستی شده است.
نظریه خودپیروی102 ریان و دسی (2001) یکی دیگر از دیدگاههایی است که هم مفهوم سعادت گرایی یا خود- شکوفایی را در بر می گیرد و هم تلاش می کند روشن سازد که معنای واقعیّت بخشیدن به خود چیست؟ و چگونه می توان این کار را انجام داد. نظریه خودپیروی، اختصاصاً سه نیاز روانشناختی اساسی را مطرح می کند : خودمختاری، شایستگی103 و احساس تعلّق104. از نظر آنها ارضاء این نیازها برای رشد روانی بسیار ضروری است (مثل انگیزش درونی)، یکپارچگی105 (درونی ساختن و جذب شیوه های فرهنگی)، بهزیستی (مثل سلامت روانشناختی و رضایت از زندگی) و همچنین احساس سرزندگی106 و همخوانی با خود107. بنابراین، ارضاء این نیازها به عنوان هدف طبیعی زندگی انسان و رفتارهای او در نظر گرفته می شود. تعیین نیازهای اساسی نه تنها حداقل شرط لازم برای سلامت روانی را مشخص می کنند بلکه عوامل رشد و پیشرفتی را که محیط اجتماعی باید برای افراد فراهم کند را نیز روشن می سازد. بنابراین، تئوری خودپیروی شرایطی را توصیف می کند که بهزیستی را در دوره های مختلف و محیطهای اجتماعی خاص مثل مدرسه، محل کار و دوستی ها سرعت می بخشد. طبق این نظریه، نیازهای اساسی در تمام خانواده ها و گروههای اجتماعی و یا فرهنگ ها ارزش یکسانی ندارند. اما این نظریه تأکید دارد که عدم ارضاء این نیازها در تمام محیطهای اجتماعی به نتایج و پیامدهای روانی منفی منجر می شود.
نظریه خودپیروی، شباهت ها و تفاوت های مهمی با دیدگاه سعادت گرایی ریف و سینگر (1998) دارد. در این دیدگاه، بهزیستی عبارت است از آن چیزی که راجرز108 (1993؛ به نقل از ریان و دسی، 2001) از آن به عنوان ” کنش کامل ” یاد می کند نه صرفاً دستیابی به تمایلات. همچنین تا حد زیادی به مضمون و محتوای سعادت گرا بودن (مثلاً خودمختار بودن، شایسته بودن و احساس تعلّق داشتن) اعتقاد دارد. به هر حال در این دیدگاه، این مضامین عوامل اصلی هستند که بهزیستی را رشد می دهند، در صورتی که در دیدگاه ریف و سینگر این مفاهیم برای تعریف بهزیستی به کار می رود. نظریه خودپیروی معتقد است که ارضای نیازهای روانشناختی اساسی، معمولاً باعث رشد بهزیستی ذهنی و همچنین بهزیستی سعادت گرایانه می شود. یعنی اینکه رضایت از زندگی و برخورداری بیشتر از عاطفه مثبت 109 (شاخص های معمول بهزیستی ذهنی) اغلب دلالت بر آسایش روانشناختی دارد، زیرا همچنان که راجرز (1963؛ به نقل از ریان و دسی، 2001) مطرح می کند، حالت های هیجانی نشان دهنده فرایند ارزش گذاری ارگانیسمی هستند. یعنی اندازه گیری عواطف مثبت و منفی تا جایی مفید است که در اندازه گیری این گونه هیجانات، ارزش وقایع و شرایط زندگی (با توجه به ” خود110 “) در نظر گرفته شود.

بنابراین، در نظریه خودپیروی معمولاً بهزیستی ذهنی به عنوان یکی از چند شاخص بهزیستی به کار می رود. همچنین در این رویکرد انواع مختلفی از تجربیات مثبت وجود دارد که برخی از آنها بهزیستی ذهنی را تقویت می کنند، اما باعث رشد بهزیستی سعادت گرایانه نمی شوند. مثلاً تحقیقی که بوسیله نیکس111 (1993؛ به نقل از ریان و دسی، 2001) صورت گرفت، نشان داد که موفق شدن در یک فعالیت در حالی که احساس می کنید برای موفق شدن تحت فشار هستید به شادکامی منجر می شود (یک احساس یا عاطفه مثبت که دقیقاً به بهزیستی ذهنی مربوط است) اما منجر به سرزندگی نمی شود (احساس مثبت که بیشتر با بهزیستی سعادت گرایانه ارتباط دارد). از طرف دیگر، همان گونه که تئوری خودپیروی پیش بینی می کند موفق شدن در یک فعالیت همراه با احساس مستقل بودن و خودمختاری هم به سرزندگی و هم به شادکامی منجر می شود. بنابراین، از آنجا که عوامل تقویت کننده ی بهزیستی ذهنی لزوماً بهزیستی سعادت گرایانه را به وجود نمی آورد، رویکرد خودپیروی شاخص های بهزیستی ذهنی را با اندازه گیری خودشکوفایی، سرزندگی و سلامت روانی تکمیل کرده است تا بهزیستی به عنوان کنشی سازگار، حیاتی و سالم در نظر گرفته شود.
مؤلفه های بهزیستی ذهنی
بهزیستی ذهنی دارای چهار جزء یا مؤلفه اصلی می باشد: رضایت مندی از زندگی، رضایت مندی حوزه ای، عاطفه خوشایند و سطح پایین از عاطفه ناخوشایند است. مؤلفه های بهزیستی ذهنی تا حدّی از هم مستقل هستند پس بهتر است به شکل جداگانه بررسی و اندازه گیری شوند (اندروز و ویتی، 1976؛ لوکاس و همکاران، 1996؛ نقل از شعبانی، 1391).
رضایت مندی از زندگی
رضایت مندی از زندگی مهمترین مؤلفه و جزء شناختی بهزیستی ذهنی است که با وجود اهمیّتی که دارد، تحقیقات کمتری در مورد آن صورت گرفته است (دینر و همکاران، 1985؛ به نقل از شعبانی، 1391). از آن جایی که رضایت مندی از زندگی مکرراً یک عامل جداگانه را شکل می دهد و با متغیرهای پیش بینی کننده بهزیستی ذهنی به شکل منحصر به فردی رابطه دارد لذا به دلایل زیر به طور جداگانه بررسی می شود:
1 – افراد ممکن است واکنش های عاطفی و هیجانی را نادیده گرفته یا انکار کنند اما همواره مشغول تشخیص عوامل ناخواسته و نامطلوب در زندگی شان باشند.
2 – واکنش های عاطفی و هیجانی، اغلب پاسخ هایی به عوامل زودگذر هستند، در حالیکه درجه بندی رضایت مندی از زندگی می تواند منعکس کننده چشم انداز طولانی مدت تری باشد.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

3 – ارزیابی هوشیارانه فرد از شرایط زندگی اش می تواند ارزش ها و اهدافش را نمایان سازد در حالیکه واکنش های عاطفی، بیشتر نشان دهنده انگیزه های ناهشیار بودن و حالات و شرایط بدنی و جسمی تأثیر چشمگیری بر آنها دارند.
4 – رضایت مندی از زندگی یک ساختار خصیصه ای و نسبتاً پایدار است و به نظر می رسد قابلیت پیش بینی بیشتری نسبت به مؤلفه های عاطفی داشته باشد.
رضایت مندی از از زندگی مربوط به نوعی از فرایند ارزیابی است که افراد کیفیت زندگی شان را ارزیابی می کنند. رضایت مندی بالا، حالتی است که شرایط درک شده توسط فرد با هنجارهای تعیین شده از طرف ” خود ” و هنجارهایی که ایجاد شده مطابقت دارند. بنابراین، رضایت مندی از زندگی، ارزیابی شناختی هوشیارانه فرد از زندگی اش است که در آن ملاک های فرد نقش مهمی در ارزیابی او ایفا می کنند (پاوت112 و دینر،1993؛ نقل از گارسیا و ارلندسون،2011). رضایت مندی از زندگی مربوط به گذشته، حال و آینده ی زندگی فرد است. این رضایت، یک ارزیابی کلی از احساسات و نگرشها در مورد زندگی افراد است که در یک نقطه خاص در زمانهای مختلف از منفی به مثبت می گراید. در مجموع، رضایت مندی از زندگی عبارت است از احساس خوشبختی، اینکه فرد زندگی را معنادار بداند، روند زندگی اش را از گذشته تا به حال در نظر وی راضی کننده نماید و امیدوار باشد در آینده زندگی مطلوبی را خواهد داشت، احساس کند نقش مهمی در زندگی به عهده اوست و زندگی خسته کننده ای ندارد و در زندگی جایگاه مهمی متعلق به وی می باشد (کانمن و کراجر،113 2006؛ نقل از پروف و اوزمیت، 2011).

دسته بندی : پایان نامه ارشد

پاسخ دهید